روزگار

مخاطب این نوشته ها دخترم است:

نورا جان، برادرت میداند که من از آن دست مادرهایی هستم که بیشتر نیمه پر لیوان را میبینم و اهل گله و شکایت نیستم...اما اهل ندیدن هم نیستم و ترجیح میدهم ببینم آنچه را که باید ببینم.

وقتی که متولد شدی، پوشک ایرانی که برایت میگرفتیم بسته ای سه هزار و اندی بود و امروز همان بسته پوشک به ده هزار تومان رسیده...حدود سه برابر

و این یک مشتی از این خروار است... خانه و ماشین و خوراک و مایحتاج اولیه مردم هم در همین یک سال کم و بیش با همین ضریبی که گفتم متورم شده است و این در تاریخ ایران یک رکورد بی نظیر است

قشر مرفه روز به روز چاق تر میشود اما این وسط میماند قشر متوسط و ضعیف

قشر متوسطی که استانداردهای زندگیش روز به روز پایین تر میاید و قشر ضعیفی که روز به روز فقیرتر میشود

و خیلی راحت از یاد برده ایم این کلام مولایمان علی را که: اگر فقر از دری وارد شود ایمان از در دیگری خارج می شود

شاید از یاد نبرده ایم ولی ساده انگاشته ایم

نورا جان زندگی دنیا پیچ و تابهای خودش را دارد اما...

اما از خدا میخواهم که روزگار جوانی تو خالی از این دغدغه ها باشد

 

 

پ.ن:

مزار حجر بن عدی را هم ویران کردند خاطرات سفر به سوریه و زیارت حجر را اینجا نوشته ام

آنکه یک مزار بود...نمیدانم تکلیف چندین هزار مرد و زن و کودکی که در این دوئل قدرت که در این کشور برپا شده و به واسطه آن زیر خروارها خاک خفته اند چه میشود...به این روزگار میگویند روزگار بی صاحب...و من حس کودکی را دارم که در انتظار آمدن صاحبش لحظه شماری میکند 

بعدا نوشت:

اعتراض مادرانه

/ 21 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
-

خدا فرزندانت حفظ کنه انشالله خوشبختی شون ببینی

هم نوع هم کیش هم وطن هم معیشت و...

درک میکنم که وضعیت سخته اما یک توصیه روانشناختی این که در این وضعیت یکی از راهکارهایی که میتونه سختی معیشت بسیار کم کم کنه , رفت و آمد با کسایی که وضعیت معیشتیشون مثل خودمون, مثلا خوشی ها و پراک رفتن ها و شب نشینی ها با اونها باشیم و دوری از قشر مرفه اینطوری اصلا احساس نمیکنیم که چه نیازهایی داریم که برطرف نشده, امتحان کنید مجربه.

صحرا

خیلی سخت و وهم انگیز شده این روزگار .

مامان شهاب

ماجرای جناب حجر عجیب منو درگیر کرده ، کسی که بعد از 1380 سال هنوز بدن بی جانش هم باعث وحشت شیطان می شه توی این چند روز بارها از خودم پرسیدم من چه ضرری برای لشکر شیطان دارم ؟ من که زنده ام و سرپا ؟

آسمان

[ناراحت]

سمیرا

من یک مادر عصبانیم

ع ل و ی ا ن

یه خرده بی ربط ولی به نظرم مهمه!: واسه منی که اوایل دانشگاه رفتنم یه وقتا سکه ی ده تومنی به جای صد تومنی می دادم به راننده اتوبوس و اون اوایل کلی طول کشید که یاد بگیرم واسه زندگی لازمه آدم دست به پول بزنه و هی نگه اه اه کثیفه و مث دم موش نگیره دستش این دانشگاه رفتنه و این بزرگ شدنه خیلی سخت بود و همچنانم ادامه داره...! ولی به عنوان پیشنهاد خواهرانه![پلک] می گم تا نی نیاتون خیلی خیلی بزرگ نشدن یه خرده فقط یه خرده با این چیزا که بالاخره جزیی از زندگیه آشناشون کنین.بعدا واسه خودشون سخت می شه. مامانم منو تو این چیزا خیلی لوس کرده بود!!![نیشخند] راستی دوست داشتم چهلم بیام ولی نشد.خیلی خسته بودم و درس داشتم.مامان کلی دلمو سوزوند از نورا اینا گفت![چشمک]

مرجان

همه اینها درست ، ولی ما باید تمام تلاشمون رو بکنیم تا بچه ها از این همه گرونی به استرس و اذیت نیفتن، واقعا زوده که بخواد ذهنشون در گیر بشه، نورا که خالا کوچیکه ولی بچه های بزرگتر .... البته میدونم که شما خودت مراعات میکنی ولی محض یاداوری گفتم که گاهی حواسمون نیست که مثلا با همسر و مادر و.... مینشیم و در مورد گرانی و... میگوییم و بچه ها هم آنچه را که نباید میگیرنند.

...

زمانه برسر جنگ است یا علی مددی