ابر


حکایت من و این ابرها هم حکایتی است

از بس نباریده اند رسم باریدن را از یاد برده اند

هر صبح که از خواب بر میخیزم برایشان لالایی باران میخوانم

 اما نمیدانم چه حکمتی است که آسمان تیره میشود، تکه تکه پر از ابر

 میشود، اما نمی بارد

راستی دل من هم چندی است تکه تکه شده اما نمیبارد

برای دلم هم لالایی باران را میخوانم، ابر هم میشود اما نمیبارد

به گمانم من و ابر هردو، دریا را از یاد برده ایم

 

پ.ن

 

ابر بارنده به دریا می گفت

 من نبارم تو کجا دریایی

در دلش خنده کنان دریا گفت

 ابر بارنده تو خود از مائی

 

 

 

/ 1 نظر / 25 بازدید