مادر دیروز

مادربزرگم را دوست دارم از همان کودکی از همان آغاز راه رفتن

از همان آغازی که با صبر دستهای کودکی مان را میگرفت تا راه رفتن را بیاموزیم و ما آنقدر مشتاق بودیم که دویدن را آموختیم

به خانه مادربزرگ که میرسیدیم صدای خنده مان به آسمان میرسید و یکسره دور حوض حیاط خانه میدویدیم او هم با لذتی وصف ناشدنی قد کشیدن ما را میدید و عاقبت بخیری مان را آرزو میکرد

انگار تنها خانه مادر بزرگ بود که هر شیطنتی مجاز میشد از خط کشیدن بر دیوارها و شکستن کوزه گلدان ها...تا کثیف شدن و نجس شدن فرش های خانه توسط نوه های نوپای مادربزرگ

در این خانه هیچ کس هیچ نگرانی نداشت و هر خرابکاری که میشد با قلب بخشنده مادربزرگ و همت بزرگترها جبران میشد

اصلا خانه او تکه ای از بهشت بود

یادش بخیر بزرگتر هم که شدیم خانه مادربزرگ محل شب نشینی ما با دیگر بچه ها بود و همگی شب را در کنار مادربزرگ  تا صبح با خنده و خاطره میگذراندیم و صبح که میشد با عطر نان بربری و چای تازه دم که نه با عطر محبت ها وقربان صدقه رفتن های او  بیدارمیشدیم و باز افسوس میخوردیم که خواب مانده ایم و او با این بدن نحیفش نان امروز صبح را هم خودش گرفته... .

یادم می آید که این مادربزرگ مهربان کم کم شد محرم اسرار و دلتنگی هامان... .

گاهی امروز با خودم میگویم مگر روح و جان او چقدر تحمل داشت که همه دردهایشان را گذاشتند برای او... .

گذشت و گذشت و گردپیری را کم کم بر موها و دستانش دیدیم و به روی خود نیاوردیم بازهم مهمانش شدیم و او نیز چون گذشته میزبانمان... .

اما گذشت و امروز شاهد روزهایی هستیم که به خوابمان هم نمی آمد

امروز مادربزرگی داریم با بدنی رنجور و پیر که گرد این پیری به ذهن زیبایش هم رسیده است...

امروز او دیگر ما را نمیشناسد دنیای ما را هم نمی شناسد

ما را میبیند و فقط لبخند میزند...لبخند میزند به تمام گذشته ای که بینمان بوده لبخند میزند به این دنیایی که دیگر او را نمیخواهد

لبخند میزند به ابزار مدرنی که اورا میپوشانند تا مبادا جایی را ناپاک کند و لبخند میزند به کودکان دیروزش که امروز او را کودک خطاب میکنند و دیگر او را نمیخواهند

بی جهت نیست که خداوند انقدر بر پپری بزرگانمان تاکید کرده و فرموده است که در عهد پیری بالهای تواضع و مهربانی ات را بر آنها بگستران تا مبادا رنجشی از تو پیدا کنند و مباد که گذشته ات را از یاد ببری....

رنجم میدهد...

رنجم میدهد دنیاییکه مادربزرگم آن را فراموش کرده و کودکانه در آن به  انتظار مرگ نشسته است


پ ن. این یک حکایت شخصی نیست حکایت تمامی پدربزرگها و مادربزرگهایی است که اینگونه اند و در اطرافمان میبینیم

 

 

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

راست میگین ... این حکایت شخصی نیست ! حکایت همه پدربزرگ ها و مادربزرگهایی که حتی اگر تلاش کرده باشیم قدرشونو بدونیم .. بازم بعد از رفتنشون دریغ و حسرت داریم ... "به کودکان دیروزش که امروز او را کودک خطاب میکنند و دیگر او را نمیخواهند" این هم حکایت دردناک درد مشترکیه که کمابیش وقتی روزهای رنجوری و ناتوانی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها زیاد میشه اتفاق می افته ... خدا سایه پدربزرگ ها و مادربزرگ ها رو حفظ کنه که حقه که میگن اونا برکت خونه هان

مامان محمدين

چقدر دلم گرفت.............. الان دلم ميخواد برم تو رختخواب و زارررررررر بزنم يه جوري كه بچه ها نبينن!

زهرا(رها)

سلام عزيزم چه حس و حال قشنگي دارد خانه يمادربزرگت. و اين انتظار دردناك است. يك فروردين شب با خانوادم رفتيم خونه مادربزرگ مادرم و وقتي تبريك گفتيم با تعجب گفت : مگه فردا عيد نيست؟ و ما به هم نگاه كرديم و در دلمان گفتيم: يعني هيچكدام از شش فرزندش و از 30 نوه اش و از تعدادي از نتيجه هايش حتي تلفن هم به او نزدن و فهميدم به سرعت در انتظار مـرگ است

عمار

غمی چشمامو تُنگ آب کرده دلم رو ماهی‌ای بی‌تاب کرد‌ه چقدر این تاقچه دلگیره وقتی اجل مادربزرگ و قاب کرده

حواترین

چقدر چهره مهربونی دارن [گل] منم از کل خونه مادربزرگم علمک گاز رو یادمه که می رفتم بالاش تا قدم برسه و زنگ خونه شون رو خودم بزنم[لبخند] خدا این برکت ها برای خانواده ها حفظ کنه[لبخند]

...

آآآآآآآآخ با خوندن متنت آتش گرفتم کاش قدر دانشون باشیم ...

فرزند خاک

سلام... اری حکایت همه ی مادر بزرگ های سرزمین من است... خدا حفظشون کنه... دعایم کن در پناه خدا

مامان جون

واقعا درسته البته همه مادربزرگا اینقدر مهربون نیستن!!!

آرام

واقعا داشتن پدربزرگ ومادربزرگ بزرگترین نعمت توی زندگیه, اگه مهربونتروصبورتراز بقیه باشه که دیگه نهایت نعمته, یادمه ازوقتی کوچیک بودیم پدرم به ما اینجوری یادداده بودکه هرجا احساس ناراحتی کردیم نگران بودیم نیازبه همزبونی غیرازپدرومادرداشتیم ,حرف نزده ای داشتیم یاحتی کلید خونه همراهمون نبود یا... خودمون روبه منزل مادربزرگم برسونیم والان هم که 3بچه دارم وسی سالم تموم شده هنوزبه برکت وجد مادربزرگم امنترین جابرای خودم رو اونجامیدونم دروقت دلتنگی یا خستگی. خداهمه پدربزرگ ومادربزرگها روحفظ کنه وانهایی روکه درقیدحیات نیستن بیامرزه.

الهام

این ژستت یاد تمام اون روزها رو برام زنده کرد و چه خوش ایامی بود بی دغدغه و بدون هیچ نگرانی ژر از شور و هیجان خدا زنده نگه داره همه مامان بزرگ ها رو مامان بزرگ من هنوز سنی نداره و وقتی می بینمش تموم وجودم ژر از عطر بهار میشه می بوسمت عزیزم