آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس
 
 
مادر کافی یا مادر کامل
نظرات ()

پیش تر ها مقاله ای خوندم راجع به اینکه در جایگاه یک مادر چقدر کافی هستیم و چقدر کامل

نوشته بود یک مادر کامل مادری است که از همه چیزش در مقابل فرزندش میگذرد به صورت محض از او مراقبت میکند و  آرزوهای برآورده نشده خودش را برای فرزندش  میخواهد و درنهایت فرزندش را در تمامی ابعاد متعلق به خودش میداند و ....

اما یک مادر کافی، هم مادر است و هم یک همسر...مادری است که برای خودش وقت میگذارد، برای مراقبت از فرزندش او را محصور نمیکند بلکه او را حمایت میکند و اجازه این را هم به خودش نمیدهد که علایق و آرزوهای خودش را به فرزندش تحمیل کند و...

و تو ذهنم شروع کردم به نقد کردن خودم و اطرافیانم

حس کردم که نمیشه صفر و صدی بود حتما همه ما یه درصدی کافی هستیم و یک درصدی هم کامل...اما اون درصد قطعا مهمه و تاثیر گذار

و رفتم سراغ نزدیکترین مادری که میشناختم

مامان خودم

یادمه دوتایی مون مینشستیم روی زمین و اون کتاب خودش رو میخوند و من هم کتاب خودم رو...

صبح ها با هم از خونه میرفتیم بیرون و روزهایی که مامانم میرفت دانشگاه گاهی دیرتر می اومد 

شاید یه جاهایی از دیر اومدنش غمگین می شدم اما خودش یه ترفندهایی داشت که خوشحالم میکرد

هر وقت  که می رسید خونه دست پر بود ...یه کتاب جدید

گاهی هم من رو با خودش می برد دانشگاه تهران...مخصوصا موقع مراسم و جشن ها

پیاده روی های دو نفره هم زیاد داشتیم که بهترین وقت برای حرف زدن بود

و همه اینها من رو خوشحال میکرد

یادمه تو بزرگترین تصمیمات زندگی ام هم فقط مشاورم بود 

کافیه کسی تو جایگاه من بوده باشه تا درک کنه که من چی میگم...خودت باشی و یه مامان و جمعی از فامیل که دلسوزانه  شاهد رنج های بزرگ شدنت بودن و تو خیلی جا ها هم کمک و پشتیبان و این جور وقت هاست که همه حس میکنن تو تصمیم گیری ها هم تا حدی سهمی دارن و حسشون هم کاملا به جاست

وقتی دانشگاه قبول شدم همه میگفتن فکر تبریز رو هم نکن همین آزاد تهران خوبه خودمون هم برای هزینه هات کمکت میکنیم اما من هم رشته ام رو دوست داشتم و هم اینکه کلی تلاش کرده بودم سراسری قبول بشم 

و استدلال همه این بود که میخواهی مامانت رو تنها بزاری؟

اما مامانم نه تنها مخالفت نکرد که پا به پام اومد و همراهم شد

برای ازدواجم هم موج مخالفت ها شدیدتر و محکم تر بود اما مامانم بهم گفت تو به این چیزها فکر نکن فقط به این فکر کن که این شخصی که میخواهی باهاش ازدواج کنی ارزش این دور شدن ها و حرف و حدیث ها رو داره یا نه و به نظرت این انتخاب بهترینه یا نه؟ما هم تحقیقات لازم رو برای این کار میکنیم...

و مامانم هیچ وقت نگفت، من...نگفت، تنهایی من...نگفت، عمر جوونی من که برای تو رفت ...و خیلی نگفت های دیگه...

فقط روزی که بچه دار شدم بهم گفت بچه هات رو بی توقع بزرگ کن....همین

اینها رو گفتم که بگم من اصلا در حال حاضر یه مادر کافی نیستم...چون آرزو دارم پسرم خطاط بشه...دوست دارم مثل من و پدرش یه رشته مهندسی بخونه...آرزو دارم مثل من و پدرش فکر کنه و عمل کنه و برام یه فرض محاله که بخواد یه روزی ازم دور بشه...

اما آرزو دارم که حتما یه مادر کافی باشم...حتما

عکس: مادرکافی خوب من



کلمات کلیدی : مادرانه، حکایت زندگی
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۸
زمان : ٩:٠۱ ‎ق.ظ


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ