آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس
 
 
شکر
نظرات ()

برای مولودی و تولد نورا که مقارن با شب نیمه شعبان بود راهی خرید شدیم

 نورا و محمد حسین رو برای دو ساعتی پیش مادرم که تازه به خانه مان آمده بود گذاشتیم (از کارهای هرگز نکرده)

در بین راه همسرم یاد آور شد که تمام این جشنها با سالگرد ازدواجمان همزمان شده و خلاصه کلی دلمان غنج رفت و دست در دست هم مسیر خرید را پیاده روی کردیم و خندیدیم و شاد بودیم و یاد ایامی که گذشت را میکردیم که ناگهان موبایلم به صدا در آمد

صدای محمد حسین: مامان بدو بیا دیگه ...نورا از بس گریه کرد هممون خسته شدیم...جیغ و گریه نورا هم بک گراند مکالمه بود

دستهای گره کرده مان سرد شد و لبخندمان ماسید و باعجله به سمت ماشین رفتیم تا هرچه زودتر نورایمان را دریابیم

خدایا، پرورگارا دوستت دارم...شکر...به عدد مخلوقاتت شکر

پ.ن:در مولودی مان دف هم داشتیم دف زن هم دختر عزیز همسایه مان بود امروز در کلاس جامعه القران حسین بحث دف زدن در مولودی بود خانمی که خوش مداح بود میگفت دف زدن حرامه و حکم لهو ولعب داره واون جشن  دیگر جشن امام زمان نیست و تعلقی به اهل بیت ندارد ...خانمی دیگری که باخانم مداح به شدت مخالف بود میگفت امام زمان ما با امام زمان بعضی ها فرق داره...قلبم فشرده شد چقدر منتظرهای امام زمان متفاوتند و چقدر قرائت های ما از دین میتونه متفاوت باشه ...

این هم یک دیدگاه در مورد دف

پ.ن دوم:گوگل ریدر فقط تا دهم تیر سرویس میده ...منکه رفتم سراغ http://theoldreader.com

 

 



کلمات کلیدی : مادرانه، نورا، حکایت زندگی
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩٢/٤/٤
زمان : ۳:٤۱ ‎ب.ظ


 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ