آپلود عکس | آپلود | سایت آپلود عکس | اپلود عکس
 
 
خانه جدید
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٦/۳۱
زمان : ۸:٢۸ ‎ق.ظ
شهر موشها
نظرات ()

این روزها که تب دیدن شهر موشها بالا گرفته، باید منتظر بمانیم تا که این فیلم را به صورت خانگی تماشا کنیم چونکه سینما رفتن برای ما، جزو اعمال شاقه است

و این هم به آن خاطر است که دختر ما خودش یک تنه تمامی موشها را حریف است و مثل یک موش از دستمان فرار میکند و حالا اگر با این وضعیت به دیدن سینمایی شهر موشها برویم خودمان هم موش میشویم...

موش بودن دخترمان هم ماجرایی دارد

فروردین امسال بود که بعد از تحویل سال راهی تهران شدیم، بعد از چندین روز وقتی که برگشتیم با صحنه های عجیب و غریبی روبرو شدیم

روی اپن خانه را قبل از رفتن تمیز کرده بودم اما حالا روی اپن پر شده بود از سبوس برنج و پلاستیک سلفونی سوراخ شده آن...

زنجیره پلاستیکی پرده اپن هم پاره شده بود و روی زمین رها شده بود....

زبانم بند آمده بود که نکند دزدی در خانه است که آقای پدر فرمودند که اینها ردپای موشی در خانه است

اسم موش که آمد بچه ها کلی ذوق کردند و ما هم آشفته وار، به دنبال تله موش رفتیم

به همسایه کناری مان که گفتیم کلی خندید و گفت این همه سال که ما اینجا بوده ایم موشی ندیده ایم...به همسایه خودمان هم که گفتیم دخترها غش و ضعف کردند و حاضر نبودند که در خانه بمانند

یادم می آید همان روز هم کلی مهمان به خانه مان آمد و من و همسرم هم دل توی دلمان نبود که نکند سر و کله موش مرموز پیدا شود

مهمانها که رفتند نیم ساعت هم نگذشته بود که تله عمل کرد و موشمان به دام افتاد و همگی کلی خوشحال شدیم از تمام شدن هول و هراسی که داشتیم

و کلی هم بچه ها را مذمت کردیم که وقتی در خانه را چهار تاق باز میگذارید، معلوم است که موش هم می آید و...

اما محض اطمینان باز هم تله را وارد عمل کردیم و شاید یک ساعت نگذشت که دوباره تله عمل کرد و موشی دیگر...

و این پایان ماجرا نبود چرا که جمعا چهار موش  را تا فردای آن روز به تله انداختیم

و به این نتیجه رسیدیم که خانه مان شده شهر موشها و این شد که برای علت یابی تمام خانه را زیرو زبر کردیم و بالاخره علت را پیدا کردیم

پشت دیوار یکی از نقاط کور آشپزخانه مقداری گچ و سیمان دیدیم و پیشتر که رفتیم یک سوراخ به قطر در نوشابه پیدا کردیم سوراخی که آن سوی آن بیرون از خانه بود و فهمیدیم که موشهایمان با همتی وصف ناشدنی از لابلای دیوار ها و احتمالا از اعماق زمین  توانسته اند تونلی بزنند به داخل خانه...

با سیمان و خرده شیشه سوراخ مورد  نظر را کور کردیم و از آن روز به بعد هم دیگر موشی ندیدیم و احتمالا این موشهای با اراده در حال ساخت تونلی دیگرو در جایی دیگر هستند

اما در آن روزها حسین جان و نورا جانمان با دیدن موشهای به تله افتاده که در حال جیر جیر کردن بودند کلی ذوق میکردند و خلاصه موش بازی شان گرفته بود و از آن روز به بعد هم این موش شد جزئی از زندگی نورا... .

هر در بازی را که میدید برای بستنش می دوید  که مبادا موشی داخل خانه بیاید و یا غذایش را کامل میخورد مبادا که موشه غذایش را بخورد و شبها هم موقع خواب اذعان میکند که موش کوچک هم خوابش گرفته و رفته است پیش مادرش که لالا کند

خودش هم که گاهی در نقش موش میرود از در و دیوار بالا میرود، یک گوشه ای بی صدا پنهان میشود و سفره ها و اجسام پلاستیکی و انواع پاک کن ها هم از دندانهای تیزش در امان نیستند... .

خلاصه که ما به موشها و دنیای عجیبشان ارادت ویژه ای داریم



کلمات کلیدی : مادرانه، نورا
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٦/٢٤
زمان : ۳:٠٤ ‎ب.ظ
Dream land
نظرات ()

رفتیم به شهر رویاها, پیشرفته ترین شهربازی خاورمیانه

این شهر بازی یک ورودی مشخصی دارد که به ازای آن میتوان از تمام دستگاهها و بازی ها استفاده کرد و بعضی بازیها هم هستند که استفاده از آنها نامحدود است

اما همه اینها به شرطی است که بین ساعت ۶تا ۷ در شهر بازی حاضر شویم(۱۱:۳۰ هم زمان پایانی است)

که اگر ازین زمان دیرتر شود شاید خیلی از بازیها را از دست بدهیم آن هم به خاطر صفهای طویل و معطلی است که درابتدای هر بازی، به جهت آماده کردن دستگاههای مربوط به آن وجود دارد

این شهر بازی دست پخت چینی هاست و حتی بلیط ورودی آن هم به زبان چینی صادر میشود

راستش بیشترین چیزی که شاید درین مجموعه جدید باشد سینماهای سه بعدی است که در دو تای آنها جایگاه ها هم متحرک است و دیگری هم سالن بازیهای کامپیوتری که خیلی مدرن است و میتوان نامحدود درآنجا بازی کرد

فضا سازی خوب،فضای سبز زیبا و ساختمانهای کارتونی و جالب هم از دیگر ویژگیهای آن محسوب میشود

ویژگی دیگراین شهر بازی برای بچه ها،استفاده نامحدود از بازیهای مربوط به آنهاست که شاید پنج تایی هم بیشتر نبودند 

دیگر مجبور نبودیم در پایان بازی، بچه ها را در حالیکه اشتیاق صد باره بازی کردن با یک چیز را دارند و برای آن گریه زاری میکنند را به زور از آن بازی جدا کنیم

یک بازی زنبوری بامزه هم آنجا بود که فرمان زنبور برای برای آهنگ زدن و بالا و پایین رفتن به دست خود بچه ها بود و نورای ما انقدر برای این زنبورها ذوق کرد که در خواب هم زنبورها را صدا میکرد و این شد که من و نورا جان شاید بالغ بر ۲۰ بار سوار زنبور طلایی شدیم و شادی کردیم

امابقیه بازیها، همان بازیهایی هستند که در بقیه شهربازیها هم متداول است و راستش به جز تنوع بالا در بازیهای مجازی، تنوع و تعداد کمی را در بازیهای واقعی،مخصوصا برای کودکان  شاهد بودیم... 

راستش وقتی با واژه پیشرفته ترین در خاور میانه برخورد میکنی و میبینی این پیشرفت شامل بازیهای مجازی شده نه حقیقی،شاید آنقدر ها هم لذتی نبری چرا که حس میکنی لذت بچه ها در اینجا هم مجازی است و فقط اینجا اندازه تبلت هایشان به اندازه یک سینما شده ونه بیشتر...

وصد البته که ساخت این بازیها هم کم هزینه تر است و هم دردسر کمتری دارد... 

علت رفتنمان هم به خواست حسین بود و بعد هم اندک کنجکاوی خودمان 

یادم به زمان بچگی خودم می افتد، که هر تابستان که میرسید چقدر برای لونا پارک رفتن، لحظه شماری میکردم

سوار بازیها که میشدم از ته وجودم، جیغ میکشیدم و قاه قاه میخندیدم

اما حالا، کوچکترین لذتی ازین مدل بازیها نمیبرم سوار مهیج ترینشان هم که بشوم فقط چشمانم را میبندم و نفس میکشم 

انگار سرتونین مغزم زیادی تنبل شده و یا شاید من کودک درونم را فراموش کرده ام

اما شادی و خنده بچه ها مرا ذوق مرگ میکند حتی در جاییکه شاید دیگر تعلق خاطری هم به آن نداشته باشم...

 



کلمات کلیدی : مادرانه، نورا، محمدحسین
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٦/۱٧
زمان : ٥:٤٠ ‎ب.ظ
مرد کوچک
نظرات ()

محمد حسین، از آن دسته پسرهایی است که برای انجام کارهایش اجازه میگیرد

مثلا برای حیاط رفتن...برای کامپیوتر یا تبلت...برای تلفن زدن و...

خیلی وقتها میشود که بنابر دلایلی اجازه انجام کاری را ندارد و ممکن است، ممکن که چه عرض کنم، حتما این اجازه ندادن های ما، به مذاقش خوش نمی آید و گاهی پیش می آید که اوهم کوتاه نمی آید و اصرار پشت اصرار....

این جور وقتها که میشود دلایل اجازه ندادنم را دوباره برایش میگویم و سر آخر هم می گویم تو برای انجام این کار اجازه نداری اما اختیار انجام دادن آن در نهایت با خودت است

این جور وفتها هم دوحالت پیش می آید...اگر خیلی به انجام آن کار مایل نباشد، قانع میشود و و کمی هم دلخور و بعد هم بی خیال ادامه ماجرا

اما اگر به دنبال انجام آن باشد مینشیند و اشک های قلمبه اش را نثارمان میکند و هر چقدر هم که یادآورش میشوم که جان مادر،من اجازه ندادم اما  اختیار انجامش را که به خودت سپرده ام ...راضی نمیشود و میگوید این طور نمیشود تا نگویی اجازه میدهم، من آن را انجام نمیدهم و اشک پشت اشک....

این جور وقتها که میشود یک احساس عظمت و قدرت شگرفی در مقابل پسر شش و نیم ساله ام پیدا میکنم و ته دلم قند آب میشود که بله...پسرم، سلسله مراتب انسانها در زندگیش را درک میکند و...

 و از طرفی هم به دلایل شرایط خاصی که داشته ایم، محمد حسین بسیار به ما وابسته است، پسرم هیچ وقت از ما دور نشده و به همین دلیل طاقت دوری از ما را هم ندارد و گاهی می آید و زیر گوشم زمزمه میکند که "مامان، من اگه روزی عروسی هم بکنم به عروسم میگم وسایلش رو بیاره تو اتاق خودم..این جوری ما هیچ وقت از هم دور نمیشیم"

اگر خدا بخواهد و فردایی را برای ما رقم بزند، می دانم که که تمام این تعلقات و وابستگی ها رنگ دیگری به خود خواهند گرفت...

پسرک بزرگ میشود و مرد میشود و مثل تمام مردها، وارد زندگی خودش میشود

آرزو میکنم مرد کوچک زندگی من، وقتی که بزرگ شد، آنقدر قوی و مستقل شود که انجام تمام کارهایش به اذن و رضای خدا باشد و بعد هم با مشورت نازنین زندگی اش....وای که چقدر من،برای آن روز، ذوق میکنم

 

                                             

پ.ن:این را نوشتم به بهانه روز پسر...روزی که در تقویم قلبم است



کلمات کلیدی : مادرانه، محمدحسین
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٦/٩
زمان : ۱:٤٧ ‎ب.ظ
به اندازه
نظرات ()

خوش به حال شکم بچه ها...

محمد حسین به محض سیر شدن، میگوید الهی شکر، مامان دستت درد نکنه دیگه جا ندارم

نورا هم: الهی شکر ،مامان خودت بخور

خلاصه که کافیست که با اندک غذایی ته دلشان گرفته شود

رنگین ترین غذاهای عالم را هم که ببینند از کنارش عبور میکنند بی هیچ هوسی...

 جدا که به اندازه غذا خوردن، برای بعضی از ما آدم بزرگها، چقدر سخت است!!!

زمستان پارسال



کلمات کلیدی : مادرانه، حکایت زندگی
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/٢٦
زمان : ۱:٢۳ ‎ب.ظ
خوشی
نظرات ()

خوشی های نورا بی شمارند و ریز ریز

بعضی هاشان آنقدر ریزند که فقط من آن ها را حس میکنم

اما او با همین خوشی ها، خوش است و زندگی می کند

 وقتهایی هست که دختر کتاب خوانم می آید کنار قفسه کتابها و بساط کتاب های خودش را پهن میکند روی زمین و گاه گاهی هم دستی بر کتابهای داخل کتابخانه میبرد

می نشیند و با دستهای کوچکش صفحات کتاب را لمس میکند و میخواند و میخواند و لذت کتاب خوانی را تجربه می کند

 برای منی که  مهم است هر کتابی در کتابخانه ام، سرجای خودش باشد

تمام خوشی نورا می ارزد به چیدن و مرتب کردن هر روزه کتاب خانه ام...

و یکی دیگر از خوشی های رنگی رنگی اش،النگو هایش است

النگوهایی که گاهی وقت خوابیدن هم حاضر نیست رهایشان کند

هر روز النگو های رنگی را شماره میکند

و رنگ تمام النگوها هر روز یک رنگ است

یکروز سبز، یکروز آبی، یکروز صورتی، یکروز...

یک رنگِ یک رنگ...

پ.ن: من این مامان رو خیلی دوست دارم چونکه پر از انرژی مثبته، برای خودش، برای بچه هاش و برای تمام زندگی اش



کلمات کلیدی : مادرانه، نورا
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/۱۸
زمان : ۱:٢۳ ‎ب.ظ
مدرسه
نظرات ()

امسال سال انتخاب مدرسه محمدحسین بود...کلاس اول

مدرسه ای که به عنوان پیش دبستانی می رفت جز مدارس غیر دولتی خوب اصفهان هست که از مقطع دبستان تا دبیرستان را پوشش میدهد

اما پیش دبستانی که تمام میشود تمام خانواده ها باز هم درگیر انتخاب مدرسه میشوند

با وجود رضایت کاملی که از مدرسه اش داشتم اما دلم میخواست که حسین هم مثل خیلی از بچه ها به مدرسه دولتی برود

و برای این موضوع هم دلایل خودم را دارم، من حس میکنم که بچه ها در مدارس دولتی مستقل تر میشوند و اشل کوچک جامعه را همیشه در کنار خودشان حس میکنند و با بودن درین مدارس رشد اجتماعی بهتری خواهند داشت

این شد که شروع کردم به تحقیق و بررسی....

اینجا، دبستان نمونه دولتی نداریم و مدارس دولتی هستند ، که تعدادی معروف شده اند و از استقبال بیشتری برخوردارند

مدرسه ای که شامل محدوده ما میشد با وجود فضا و موقعیت خوبی که داشت جزو مدارس مطرح نبود آن هم به دلیل ضعف مدیریتی که چندین سال گریبانش را گرفته بود و بچه هایی که سال به سال مدرسه را ترک میکردند

این شد که رفتیم سراغ مدارس خارج از محدوده ای که نزدیک ترین فاصله مکانی را با خانه مان داشتند

و بعد از مدتی رفت و آمد به مدارس به ما فهماندند که برای ثبت نام خارج از محدوده یا باید فرهنگی باشیم یا جزو خانواده شهدا و رزمندگان تا بتوانیم امتیاز خارج از محدوده را کسب کنیم و در غیر این صورت یا آنقدر باید برویم و بیاییم و استغاثه کنیم و یا انکه  از همه مهمتر ،پای یک آشنایی در میان باشد تا سفارشات لازم را انجام دهد که ما شرایط هیچ کدام را نداشتیم

ناگفته هم نماند که همان اردیبهشت ماه ثبت نام اولیه پسرمان در مدرسه خودش را انجام داده بودیم...

القصه ....

اواخر خرداد ماه بود که یک آشنایی در یکی از همین مدارس معروف شامل حال ما شد و و نیاز بود که برای یک سری مدارک به اداره آموزش پرورش برویم و خلاصه هر مسئولی هم که متوجه میشد پسرمان را در چه مدرسه ای  ثبت نام کرده ایم و حالا میخواهیم جای دیگری ببریم کلی ابراز تعجب و تاسف میکرد که ما با بی محلی رد میشدیم

قسمت دوم ماجرا هم خود مدرسه بود که از کلاس اول تا ششم یک جا بودند با جمعیت حدود هفتصد نفر و من رفتم سراغ بچه های کلاس بالاتر که در مدرسه حضور داشتند و شروع کردم به سوال و جواب...

بیشترین شکایت بچه ها از شلوغی مدرسه و تعداد کم ناظمها و کنترل کم آنها روی بچه ها بود که عاملی میشد که سال بالایی ها، کوچکتر ها را بزنند

در مورد معلم ها هم شکایت بچه ها این بود که مثلا از چهارتا معلم کلاس دوم دوتایشان خیلی خوب و از دوتای دیگر راضی نیستند و حالا بسته به شانس و اقبال آن بچه است که در کلاس بندی به کدام کلاس میرود و این یک حقیقت غیر قابل انکار است که اگر معلمی چه از لحاظ اخلاقی و چه از لحاظ فنی جایگاه خوبی نداشته باشد میتواند موجب افت تحصیلی و گاهی بیزاری یک دانش آموز از مدرسه شود...

همه این حرفها را که شنیدم کم کم سست شدم ، با اینکه در آخرین مراحل ثبت نام بودم و قرار بود که فردای آنروز با تکمیل مدارک ثبت نام را نهایی کنیم

سست شدم چون میدانستنم مدرسه غیر دولتی که پسرم میرود بهترین معلم ها دارد که از هیچ چیزی کم نمیگذارند و افتخارات مدرسه شان هم گواه بر عملکردشان است و مهمتر از آن اینکه بچه ها از لحاظ کنترلی و پرورشی به حال خودشان رها نمیشوند...

تحصیل رایگان حق تمام بچه هاست

آموزش و پرورش هم موظف است که بهترین شرایط آموزشی را برای بچه ها فراهم کند، بهترین کادر آموزشی، بهترین معلم ها...

اما چرا در مصاحبه های آموزش و پرورش برای انتخاب معلم، به جای روانشناسی معلم ها از لحاظ اخلاقی و صبر و تحمل که ویژگی اصلی یک معلم نمونه است و بررسی تبحر آنها در تدریس روی مسائل دیگر تکیه میشود؟؟؟

چرا معلم های مشکل دار از لحاظ اخلاقی و تدریس سرند نمیشوند؟مگر کم برای آموزش و پرورش هزینه میشود که بچه ها مجبور باشند یک معلم مشکل دار را یک سال تحمل کنند...

و چرا یک مدیری شایسته مدیریت نیست و  با بی لیاقتی تمام یک مدرسه را بدنام میکند باز هم باید در جایگاه خودش باشد و مدیریت کند؟؟

و یادم به زمان تحصیل خودم می افتد که معلم کلاس اولم از لحاظ اخلاقی افتضاح و معلم کلاس دوممان یک فرشته بود...معلم کلاس سوم تمام ابزار تدریسش خط کشی بود که به دست بچه ها میزد و معلم کلاس چهارممان معلمی که شر ترین بچه ها هم شیفته کلاس و حضورش می شدند...

بعد از چندین سال که یک بار با دوستانم به مدرسه ام رفته بودم تمام آن معلم ها بودند...با حقوق یکسان و مزایای یکسان اما منش متفاوت

اما با وجود تمام اینها مدرسه های دولتی مدرسه ترند...بوی کتاب و دفتر و زنگ مدرسه بیشتر در فضای آنجا حس میشود...خیلی از دوستان خوش فکر من با وجود تمام مزایا و معایبی که ازین مدارس می دانستند بچه هایشان را مقتدرانه در مدارس دولتی ثبت نام کردند...

اما من نتوانستم ریسک کنم چون اصولا آدم ریسک پذیری نیستم...اما ته دلم باز با همان مدرسه دولتیست که حق پسرم و تمامی بچه هاست 

پ.ن: امسال 900 هزار نفر دانش آموز در کنکور شرکت کرده اند...این تعداد زمان ما(سال 78) یک میلیون و صد هزار نفر بود...و امسال هم تعداد دانش آموزانی که به  کلاس اول می روند یک میلیون و دویصت هزار نفر است...من یکی متوجه این کاهش جمعیت نشدم:(



کلمات کلیدی : مادرانه، محمدحسین
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/۱٢
زمان : ٢:٥٢ ‎ب.ظ
رویا
نظرات ()

من دنیای بچه ها را دوست دارم...دنیایی شاد و رنگی، بی هیچ غصه ای و نکته ای

یک بار که محمدحسین با ماشین کوچکش، طول و عرض خانه را برای دهمین بار وجب میکرد رفتم کنار دستش و گفتم دنیای تو چه رنگی است محمد حسین...خسته نشدی؟

لبخندی زد و خیلی جدی گفت دنیای من اینه که  راننده این ماشین منم و خانم معلمم هم کنار دستم نشسته و بچه های کلاس هم عقب ماشین نشسته اند و ما داریم با هم حسابی گردش می کنیم

من هم برایش کلی ذوق کردم و خواستم که مرا هم گاهی با خودش به گردش ببرد

حالا خیلی وقتها هم که نورا حال و هوای خودش را دارد و تنها بایک اسباب بازی دقایق زیادی را سرگرم میشود محمدحسین، شگفت زده، می آید کنار دستم و میگوید مامان فروغ، به نظرت دنیای نورا چه رنگیه؟

بعد هم با هم مینشینیم و کلی تفسیر میکنیم و میخندیم و خواهرش هم با چشمان گردش نگاهمان میکند و باز هم سرگرم دنیای خودش میشود

بی شک این دنیای شاد و رنگی حق تمام بچه هاست

اما خیلی وقتها هم هست که این دنیا آنقدر ها هم رویایی و رنگی نیست

مثل آن کودکی که تمام رویای رنگی اش آنست که پدر و مادرش را یک لحظه با هم مهربان ببیند

مثل آن کودکی که در کوچه پس کوچه های شهر ما قدم میزند واز وقتی که چشم هایش را باز کرده، کار کرده است و شبها آنقدر خسته است که دیگر رویایی ندارد

مثل آن کودک گرسنه سیاه پوست که میشود تمام دنده هایش را شمرد و تمام رویایش میشود یک لقمه نان

مثل آن کودک اوتیسم در نیویورک که پدر و مادرش، مخفیانه  او رادر قفس نگه داری میکردند و  به راحتی فراموش کردند که او هم انسان است و کودکی است که رویاهای خودش را دارد

و مثل کودکان جنگ

و مثل کودکان غزه که روز و شب را در کابوس بمب و مرگ و تنهایی به سر میبرند

کاش میدانستم که آنها این روزها را با کدامین رویا نفس میکشند؟؟؟

 

پ.ن:چقدر این رمضان  غم داشت...کاش عید آن پایان غمهایش باشد 



کلمات کلیدی : حکایت زندگی
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/٥
زمان : ۳:٥۸ ‎ق.ظ
شب
نظرات ()

طبق معمول با محمدحسین میرویم سراغ دیدن مستند های فضا

و محمدحسین شیفته این مستند شده و گاه ساعتها با نگاهش و افکارش آن را می بلعد و گاهی به زبان خودش آن را برایم تفسیر میکند

 فیلم  با سفر از زمین به سمت آسمان شروع میشود و از تمام کهکشانها گذر میکند و درنهایت به یک حجم سبز میرسد (که زمین درین حجم سبز به اندازه یک اتم بیشتر نیست)

محمدحسین این حجم سبز را خیلی دوست دارد میگوید با تمام شدن این حجم سبز بهشت شروع میشود و شک ندارد که خدا این حجم سبز را در آغوش گرفته و تمام دعاهای ما را می شنود...

آسمان همین شبهای پرستاره این سرزمین کویری برای  شگفتی من کافی ست چه برسد به آن حجم سبز...

این شبها دلم را میگذارم جای دل محمد حسین

و به همان خدای خیلی بزرگی فکر میکنم که این جهان را در آغوش گرفته است و دعاهای مرا میشنود

و به این فکر میکنم که اگر بخواهم به آخر این دنیا سفر کنم و به بهشت پسرم برسم شاید چندین سال نوری وقت لازم باشد

اما روزها و شبهایی هستند که بعد زمان را میشکنند و یک شب آن به اندازه هزار ماه کش میآید..

به اندازه هزار ماه کش می آید و بلند میشود

آنقدر بلند که در یک شبش میتوانی به آن ته دنیا سفر کنی 

شاید هم تمام دریچه های آسمان باز میشود که همه چیز انقدر سریع میشود

هر چه که هست، این شبها را نباید از دست داد!

 شبهای قدر....رمضان ۹۳

پ.ن: پدرش در آغوشش میگیرد و بعد هم رها میکند...او رها میشود اما تا آخرین لحظه افتادنش دستهایش محکم است و لبخند میزند چونکه به آغوش پدرش اطمینان دارد

خدایا مرا هم مانند این کودک دوساله مطمئن کن

و مقدرمان کن به بهترین هایت



کلمات کلیدی : مادرانه، حکایت زندگی، محمدحسین، نورا
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٤/٢٥
زمان : ۸:٠۸ ‎ق.ظ
دو
نظرات ()

اینکه صبح ها به محض بیدار شدن  از خواب، سلام و صبح بخیر میگویی

اینکه میروی شیرت را از یخچال برمیداری و روی مبل لم میدهی و با تماشای تلویزیون آن را نوش جان میکنی

اینکه هر روز میروی سراغ کمد لباسها و روسری ها و تا یک ساعت و شاید هم گاهی بیشتر، می پوشی و در می آوری و خودت را جلوی آیینه تمام قد برانداز میکنی

اینکه  میروی جلوی پنچره اتاق می ایستی و از آن بالا به هر کسی که داخل کوچه رفت و آمد میکند میگویی سلام آقا

اینکه  همیشه مراقب برادرت هستی که غذا و مسواک و دستشویی و خوابش را فراموش نکند

اینکه میروی چشمهای خواب پدرت را میبوسی و بعد هم سرش را در آغوش میگیری و میگویی: خوشگلم، عسلم، نفسم

اینکه موقع خواب با آن چشمهای کوچکت در سیاهی شب به من نگاه میکنی و برایم لالایی میخواهی

یعنی قد کشیده ای

یعنی دو سالگی ات هم به سر رسید...

صدای تو



کلمات کلیدی : مادرانه، نورا
نویسنده : آیدین
تاریخ : ۱۳٩۳/٤/۱٦
زمان : ٩:٤۸ ‎ق.ظ




 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ